جدیداً تصورم شده که هفته ای پنج روز من در آب قوطه ورم و یا ورزش می کنم و وقت آزاد را هم به گشت و گذار با دوستان که آنهم از فرط خنده زیاد نرمش جانانه ای به فکهایمان می دهیم می گذرانم . امشب من حسرت عجیبی در وجودم بود و داشتن فی الفور یک دوربین دیجیتال رو داشتم چون واقعاٌ دریا منظره ای بسیار زیبا داشت که شاید کمتر کسی اینچنین خشم دریا را بر سینه سخره های کنار ساحل که بوسیله گذشت زمان نقش دستهای موج را بر دیواره شان حک کرده اند دیده باشد.
گاهی چنان غرق در امواج می شدم که می خواستم با تمام وجودم آفریننده اش را صدا بزنم و وقتی با تمام وجودم می نگریستم اشکهای شوق در چمهایم جمع می شد و من بودم و خدایم و می توانم بگویم من بودم و تمام عالم ، صدای دوستانم من را از محیط جدا می کرد و وقتی با آنها بودم تازه می خواستم بگویم خدایا خیلی دوستت دارم و با زبان عامیانه بگویم به جونه خودم مخلصیم.
من بچه طبیعتم و می تونم بگم کمتر کسی به مانند من توی طبیعت از خود بی خود می شن و حال خودشونو نمی فهمن.
من در دو جایگاه از زندگیم به خدای خودم نزدیک می شم یکی وقتی خیلی خوشحالم که در این حالت قلبم آکنده از مهر است و در زمانی دیگر که به تمام پدیده های اطرافم عشق می ورزم.
نمی دونم چرا من در حالت وغم و یا به قول معروف وقتی دلم گرفته است مثل سی پی یو کامپیوتر هنگ می کنم .
با قی بقایتان
