تبليغاتX
وسوسه ای برای زندگی

وسوسه ای برای زندگی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

پیوندهای روزانه

کارت پستالهای برج میلاد
تصاویر دیدنی ماهواره ای از دریای خزر و رشته کوه البرز
عکسهای یانگوم
یه ست کردن بسیار جالب شما
شکل گیری نامهای شرکتهای مهم دنیا
پایگاه اطلاع رسانی حسین انصاریان
کاندیداهای راننده زن 2006
مراحل شلیک یک گلوله
یه فیلتر شکن توپ
کتابهایی دیگر

آرشیو پیوندهای روزانه


آرزو می کنی کاش از من متنفر بودی این چیزیه که من بهش فکر می کنم  واقعا نمی تونم اینچنین باشم وقتی دوست داشتن تو قلبم جا باز می کنه او را با تمام نامردیها و بدجنسیهایش دوست دارم . به گمان بعضی ها شاید چنین نباشه و در حد شعار باشه ولی شعار همیشه به زبان می یاد و این چیزی هست که در قلب جاریه و چیز غیر این بر زبان می آید فقط داشتم به این فکر می کردم که چرا ما نمی تونیم این حس رو در برابر تمام اطرافیانمان تقویت کنیم و اون حس بدبینی رو کنار بذاریم شاید نیروی عشق این قدرت و قوت رو بوجود می آره . وقتی کسی  عاشقانه دوستی رو دوست داره همه ظرافتها زشتی ها و بدی هاشو می پسنده که این موضوع در ارتباط با جنس محالف بسیار شدیدتره و شاید غرور هست که فقط حریم رو حفظ می کنه شاید..!!!؟؟؟

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

 ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:17  توسط انجل  | 

خوب این تب بنزین به ایران خودرو هم رسید از تهران تا مشهد فقط با یک باک بنزین .

خوب اینم یه جور تبلیغ همراه با نوسانات اجتماعی و اقتصادی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:14  توسط انجل  | 

امروز یه کتاب خیام بسیار زیبا و شکیل به سه زبان و طرحهای بسیار زیبا به دستم رسید که به قول معروف کلی خوشحال شدم.

از بس مهمانی رفتم جانم به لبم رسیده .

حوصله نوشتن ندارم.

 

آن كه مى خواهد روزى پريدن آموزد، نخست مي بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمى كنند.

 نيچه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:17  توسط انجل  | 

۱- تادیروز چیزی داشتم که کسی نمی خواست وقتی اونو دادم به یکی که احتیاج داشت دقیقا روز بعدش برادر خودم با قیمت گرانتر اونو خرید و من چون نگفته بودم بهشون که بخشیدم عذاب وجدان عجیبی تمام وجودمو گرفته فقط دعا می کنم کسی که گرفته دروغ نگفته باشه و واقعا نیاز فوری و مبرم داشته باشه. واقعا چقد سخته چون مجبور شدم یه جورایی جواب برادرم رو  سر بسته بدم که دروغ هم نشه نمی دونم چرا نتونستم دروغ بگم چون با این جواب سربسته من این تصور پیش اومد که من دارم و نمی خوام بهش غرض بدم ای خدا چه گیری افتادم. دقیقاً همان روز بعدش. می گن آزمایش می شیم خداییش به این تابلویی من که فکرشو نمی کردم. نمی دونم یه چیزی تو وجودم تلنگور می زنه من باید اون پوله اضافه ای که برادرم داده جبران کنم ای خدا نمی دونم چرا اینقد این موضوع فکرم رو مشغول کرده آخه من خیلی از زندگیمو و موفقیتهامو مدیون برادر عزیزم هستم برا همین حتی کوچکترین چیزی که از من بخواد و من داشته باشم و دریغ کنم اعصابمو بهم می ریزه بدجور با خودم درگیریمممممممممممممممممم شاید به نظر خیلیها احمقانه بیاد. 

 ۲- بجوری احساس غریبی و غربت می کنم به این شدت این احساس تو پوست و وجودم نفوذ نکرده بوده نمی دونم چرا حالا حالا که مادرم کنارمه نمی دونم دلم می خواد حق حق بزنم زیر گریه ولی گریمم نمی گیره انگار از درون مسلوب شدم چه حس گندیه.

شاید آزارهایی که به نحوی دیدم داره خودشو اینجوری نشون می ده بعضی موقع فکر می کنم خیلی احمقم گاهی غرورهای بیجای من و گاهی التماسهای بیجای من تو خواب هم دست از سرم برنمی دارن اینقد حال روحیم بده که هر شب غرق عرق از خواب بیدار می شم و با کابوسهای وحشتناک انگار با تبر پایه زندگیمو دارن می زنن نمی دونم کی و چه کسی و کی ، شاید عرصه قدرتنمایی همگان شده . نمی دونم تا حالا که اینهمه مقاومت کردم چرا ناگهان دارم فرو میریزم کاش می شد مثل گذشته با گریه خودمو تسکین می دادم ولی ترسهای خوابهای شامگاهی و تردیدهای روزانه و غربتی که پس از سالها از دیواره قلبم بیرون می ریزه همه و همه اینچنین منو به میدان نبرد برده.

یاد سالهای دور افتادم برای اولین بار از خونه دور بودم و بعد از حدود ۷ ماه به خونه برگشتم وارد خونه شدم نمی دونم سردی فرودین بود یا چیز دیگری ولی به ناگه لرزش رو در تمام تنم احساس کردم خانه برام بر خلاف همه کسانی که بر میگردن یه جای ناآشنا بود حتی گرمی صدای مادرم که پشت تلفن برام اونقدر گرم بود دیگه گرمی نداشت برام غریبه بود یادم میاد اون شب پیش مادرم خوابیدم ولی مثل جوجه ای که تو آب افتاده باشه و از سرما می لزره می لرزیدم و اشک میریختم و انقدر بی صدا بود که توی تاریکیه شب کسی متوجه نشد چه بر من گذشت و خودم هم نمی دانم چه بود و چرا اینچنین بر من گذشت. نمی دونم چرا احساس کسی رو داشتم که بزرگترین گناه کبیررو انجام داده و اکنون زندگی خودشو با خته می دیده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:30  توسط انجل  | 

این مطلب رو جایی خوندم و عین خودشو کپی کردم اینجا خالی از لطف و خنده نیست

صد بار براي همه ما sms شده كه "دوست داري يه خر بوست كنه، يا يه بوس خرت كنه؟!". البته بوسيدن و

 مهمتر از آن بوسيده شدن(!) از اهم امور است، اما خود اين عمليات خطير، پستي بلندي ها و درگيري ها و

 مسايل و مشكلات و هزينه هايي(!) در پي دارد كه نگو و نپرس!. در هر حال گاهي اين بوسيدن، جوگير

 ميشود. گاهي هم دردسر مي شود، و گاهي هم نمي شود (فبها!). اما گاهي:

 گاهي خطرناك هست (شتتتررررق!)

گاهي اصلاً دلت نمي خواهد (ايييييي!!)

گاهي قدت نمي رسد!

گاهي قدش نمي رسد!

گاهي هردو هم قد هستيم، ولي دماغش نمي گذارد!

گاهي گران است

گاهي به جون خودم نمي صرفه، انگار نرخ بازار دستت نيست ها!

گاهي مگر خودت خواهر و مادر نداري!

گاهي آه اي عشق آتشين و ايضاً آسماني و مهتابي من، زودباش تا كسي نيومده!

گاهي تاريك بود ببخشيد به خدا نديدم! (مثلاً، و مثلاً باور مي كند و خواهش مي كند و سرخ مي شود و كيف مي كند!)

گاهي چراغ سبز هست!

گاهي چراغ چند سال هست كه قرمز مانده!

گاهي پيف پيف!

گاهي ما خيلي اروپايي هستيم

گاهي مگه ما اروپايي نبوديم؟ عروسي چيه؟ به من چه كه داداشت بدن سازه؟!!

گاهي از دور با دست

گاهي از همان دور با لنگه كفش!

گاهي موقع خواب

گاهي با !sms

گاهي پول sms ووي ووي ووي!

گاهي كثافت ايكبيري عوضي (طرفين مي لبخندند!)

گاهي تلويزيون (آآآآآه اگر...شانس كه نداريم!)

گاهي خاك تو سر بي عرضه اش، اصلاً تو باغ نيست...!

گاهي رئيس جون قربونت برم!

گاهي مستخدم جون قربون تو هم برم!

گاهي قراره فردا مريض بشم، مامان اينا مي رن شمال!

و گاهي وقتي داري مي بوسي، چيزي كه خيلي مهمتر از بوسيدن و خر كردن و خر نشدن هست،‌ اينه كه داري كجا رو مي بوسي!

 

 

راستی شما از چه نوعش  .....!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:44  توسط انجل  | 

مرگ مهستی واقعا منو متاثر کرد صدای زیبای مهستی واقعا دلنشین بود ولی جای بسی تاسف داره که مراسم تدفینش اینقد سرد و بی روح بود خدایا چه بر سر آدما اومده که اینقد بی احساس شدن و اما صحنه ای بود اومدن شینی و اندی ما عروسیهامونم اینقد به خودمون نمی رسیم.

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:39  توسط انجل  | 

من  سرم خیلی شلوغه به زودی می نویسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:57  توسط انجل  |