اینقد باور داشتم که فکر می کردم:
آرزویش این است : نتراود اشک از چشمم هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهم هرگز و به اندازه هر روز من عاشق باشی ، عاشق آنکه مرا می خواهد و به لبخند من از خویش رها می گردد و مرا را دوست بدارد به همان اندازه که دلم می خواهد ....
ولی افسوس که اینها همه از یک باور بود و همه اینهاآتشی بر جان من.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:15  توسط انجل
|
